هلیا، شکوفه هلو

می نویسم برای تو که زیباترین اتفاق زندگی منی

 



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 31 ارديبهشت 1393 ] [ 2:37 ] [ مهربان ] [ ]

 

 

ادرس پیج اینستاگرام هلیا

helia.little.angel

 

ممنون میشم بهمون سر بزنید

 

 

 

 

 



[ موضوع : ]
[ شنبه 24 بهمن 1394 ] [ 0:04 ] [ مهربان ] [ ]
تولد 3 سالگی هلیا

سلام 3 سال و یک روزه من!

قربونت بره مامان که تو ساله شدی و داری خانوم می شی..

دیروز از صبح همش تو حس روز زایمان بودم..

ثانیه ثانیه های اون روز تو ذهنم بود و مدام خاطرات اون روز رو مرور کردم...

صد بار خدا رو شکر کردم که تو رو دارم و اتفاقات او روز به خیر و خوشی تموم شده..

روزی که خدا به من تو رو داد و من رو لایق مادر بودن دونست..

روزی که من برای اولین بار تو رو دیدم !

روز مادر شدن من و زمین شدن تو!

عزیز دلم الهی صد ساله بشی..

الهی تک تک روزهای زندگی ات رو با خوشی بگذرونی ..

مامان و بابا یه دنیا دوست دارن و خدا رو شکر می کنن که تونستن 3 سالگی تو رو ببینن.

 

و اما تولد..

امسال به شیوه خودمونی برگزار شد و تصمصم گرفتم تا یه جوری تولد رو برگزار کنم که به خودم و تو هم خوش بگذره..

 

تاریخ تولد 20 خرداد 94 تعداد مهمان ها عصر 8 نفر خانم و شام باباجون و دایی ها..

 

غذاها :سمبوسه مامان پز - الویه - کشک بادمجان و ژله ای که خاله جون زحمتش رو کشیدن ...

 

تم تولد گل و پروانه

و اما عکس ها :

 

صبح روز تولد ذوق کردی بود تازه از خواب بیدار شدی..

 

خانوم لباس تولدش رو پوشیده

 

هلیا و دوست کوچولوش..

 

اینم اون یکی مهمون کوچولو ما مشغول بادکنک بازی..

 

3 تا شیطون ناز ..

 

غذاها..

 

 

 

و کادو ها که همه زحمت کشیده بودن و ما رو شرمنده کرده بودن مخصوصا مامان جون و باباجون که یه سه چرخه خوشکل واسه هلیا خریدن از همگی ممنونم.



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 21 خرداد 1394 ] [ 21:43 ] [ مهربان ] [ ]
در استانه 3 سالگی

درست یک هفته مونده تا تولد 3 سالگی هلیا خانوم ...

مثل همیشه من از چند ماه جلوتر تو فکر برگزاری مراسم تولدت هستم..

اما مامانی امسال خودم و سپردم دست تقدیر نمی خوام مثل هر سال خودم رو اذیت کنم مهم اینه که به من و تو خوش بگذره و روزی خاطره انگیز داشته باشیم ...

تا حالا صد تا ایده مطرح شده و من هنوز به نتیجه نرسیدم!

بالاخره تا هفته بعد معلوم میشه که چه جوری میشه...

دوست دارم امسال که بزرگ تر شدی و همش می گی تولد تولد روز تولدت حسابی بهت خوش بگذره..

تو این چند هفته اخیر رفتارهات خیلی عوض شده و یه مدل دیگه شدی..

بسی شیطون و بازیگوش و به شدت به من وابسته شبها باید به من بچسبی و بخوابی و من جرات ندارم تکون بخورم..

تو طول روز هم هر اتفاقی می افته صد بار می گی مامان مامان مامان...

گاهی هم می گی مامانی..

دل من و آب می کنی و یه کاری می کنی بابایی صداش در بیاد از این همه بچه ننه بودنت..

جدیدا لجبازی هم چاشنی کارات شده و خدا نکنه بری تو اون فاز که زیاد بازش نمی کنم..

سکوت

حرف زدنت خیلی بهتر شده و تو طول روز هی گوشی تلفن رو ور می داری و با خودت حرف می زنی..

عاشق کتابی و همش دوست داری کتاب ها رو یکی برات بخونه و تو عکس ها رو نشون بدی..

جدیدا وقتی می ریم بیرون از پنجره ماشین هر چی می بینی اشاره می کنی و می پرسی  ایننن؟

یعنی این چیه..

اولین بار وقتی داشتیم از سفر کاشان برمی گشتیم تو ماشین این سوال رو پرسیدی و من یک ساعت هی می گفتم این کامیونه این تابلوئه و...

عاشق مامان بزرگی و اگه جایی اون باشه دیگه به کسی محل نمی دی و فقط می چسبی به مامانی..

خلاصه اینکه 3 ساله داری می شی و خانوم!

منم دارم تلاش می کنم وسط مشغله های کاری و زندگی از تک تک لحظه های در کنار هم بودنمون لذت ببریم هم تو و هم من...

مامانی خیلی دوست داره دختر صبور و قوی من!

محبت

 

 

 

 

 

 

کلماتی که می گی :

هر کلمه ای که بگیم رو تکرار می کنی اما خودت

مامان - بابا - اسم هامون - دایی ها - مامانی - بابایی - ستاره - وین - غذا - خامه - نون - سرلاک - به شیر میگی ایش - به اسب ابس - به گربه میو بعدش هم می گی پیش ده - عمه - ستاره - پرنیان به شیوه خودت - خدافظ - به خرگوش می گی اردوش - سگ می گی هاپو - بستنی رو ببنی و.....

 

 

 



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 11 خرداد 1394 ] [ 1:41 ] [ مهربان ] [ ]
احوالات این روزهای ما..

می خوایم با بابا بزرگ بریم باغ..

 

اینم خودمو کشتم تا ازت تونستم بگیرم بس که وروجک شدی..

 

 

خونه مامان جون که می ریم تمام مدت داری شیطونی می کنی و همه جا رو بهم می ریزی اینم شیرین کاری آخر شبت..

 

 

می گم شیطونی اینم سندش!

 

 

الان دو هقته می شه که می برمت کارگاه مادر و کودک اردیبهشت حسابی با هم خوش می گذرونیم!

 

 

چند تا عکس همین جورییییی

 

 

 

دخترم خوابه..

 

 

* پی نوشت :

عزیزم دیگه مثل سابق نمی تونم مدام ازت عکس بگیرم هم مشغله ام زیاد شده و هم تو خیلی شیطون شدی و تمام عکسات تاره ...

ببخش منو اگه این روزا درگیرم ..

فقط اینو بدون مامان همیشه و در همه حال دوستت داره .

 



[ موضوع : ]
[ سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 ] [ 1:04 ] [ مهربان ] [ ]
عکس نوشت

قبل از عید یه چند روزی رفتیم دوبی و کلی خوش گذروندیم این عکس ماله روزه اوله..

اینجا سوار این ماشین شدی..

کنار ساحل که کلی کیف کردی و ذوق کرده بودی..

در حال شن بازی..

سر صبحانه که هر روز داستانی بود تو غذا نمی خوردی و همه چیز رو پرت می کردی بی حوصله

فرودگاه قطر یه جای بازی عالی داشت و نزدیک دو ساعت قبل از پرواز حسابی بازی کردی..

 

روز اول عید..

پارک پرندگان با سوین کوچولو..

بعدش هم رفتیم پارک و ناهار رو با خاله ف و سوین توی پارک خوردیم 

اینجا ژست گرفتی..

داریم می ریم عید دیدنی..

 

ادامه عکس ها در پست بعدی..

 

 



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 19 فروردين 1394 ] [ 1:18 ] [ مهربان ] [ ]
اولین پست سال 94

سلام عزیز 33 ماهه من ..

چشم به هم زدیم و سال 93 تموم شد و رفت ..

این اولین پست من تو ساله جدیده و من امیدوارم امسال سالی پر از سلامتی و موفقیت برامون باشه..

این چند وقت خیلی درگیر کار بودم و نشد بیام و برات بنویسم..

تو این مدت کلی کار کردیم..

خونه تکونی..

مسافرت و کلی کارای به یادموندنی که سر فرصت عکس هاش رو برات می ذارم..

اگه بخوام از کارات و شیطونی هات بگم تمومی نداره..

فقط می تونم بگم شکر!

بابت این همه خوشبختی!

اینکه تو رو دارم و همسرجان رو..

بابت اینکه تو تک تک لحظه های زندگی هستی و در کنارمی..

بابت سلامتی و دلخوشی..

فقط می تونم بگم شکرت خدا عشقمون رو مستدام و پایدار کن.

 

خوشکل مامان عیدت مبارکککک!

* ایشالا پست بعدی فقط عکس

 



[ موضوع : ]
[ يکشنبه 2 فروردين 1394 ] [ 1:21 ] [ مهربان ] [ ]
کلی عکس و مطلب

دخترک شیرین زبون ما 2.5 ساگی رو هم رد کردی و داری کم کم بزرگ می شی..

مامانی خیلی نمی رسم بیام اینجا و برات بنویسم اما مدام تو فکرم به تو و پیشرفت هات فکر می کنم..

به این که از دیوار هم کم کم می خوای بالا بری..

به اینکه از دست تو یه جای خونه مرتب نیست و هر جا می ری همه رو می ریزی به هم..

به اینکه چقدر شیرین حرف می زنی و دل من و می بری..

جدیدا گوشی تلفن و ور می داری و می ری توی اتاقت و حرف می زنی..

الووووو..

ننام..

اوبی؟

و یه سری حرف های طولانی و نامفهوم با دوست خیالی..

بعدشم می گی آبس یعنی خدافظ و قطع می کنی..

اینقدر با مزه حرف می زنی می خوام بخورمت..

دست من و می گیری و می گی بیش یعنی بشین..

وقتی می خوایم بریم جایی می گی بییم یهنی بریم..

یه مدل خاص خودت حرف می زنی و دل من برات غنج می ره..

الان یک ماهی میشه که با کمک خاله ف تو بالاخره غذا خور شدی و غذای سفره رو می خوری..

اما هنوز میوه رو لب نمی زنی..

عاشق کتابی و دوست داری مدام برات کتاب بخونیم و عکس هاش رو برات توضیح بدیم..

یه سری فلش کارت هم داری که شکل حیوانات روشه و تو عاشق اینی که صداشون رو در بیاری از همه هم بهتر صدای گربه رو در می یاری..

جدیدا وقتی دستشویی می کنی خودت می گی و من فکر می کنم باید کم کم بریم تو خط از پوشک گرفتنت..

شیر رو دیگه خیلی کم می خوری و در واقع به جز یکبار دمه صبح دیگه شیشه نمی خوری..

خواب شبت مامانی افتضاح شده و الان یک ماهه ما شب ها داستانی داریم روزهای اول کارمون این بود که هی تو رو از تو تختت ورداریم و بزاریم بعدش دیگه دیدیم شدنی نیست آوردیمت پیش خودمون اما بهتر نشد که نشد الان یک هفته ای میشه که تختت رو آوردیم توی اتاقمون و توی اتاق ما می خوابی اما باز همون داستان ادامه داره و من نمی دونم باید چه کنم..

شب ها راس ساعت 2-3 بیدار می شی و داد می زنی..

من که از ترس می خوام سکته کنم..

گاهی هم می ری تو فاز لجبازی و یه دو ساعتی طول میکشه تا این داستان تموم بشه..

غمگین

گاهی می مونم که این دختر ناز روزها شبا چرا این مدلی میشه؟

خلاصه داستانی داریم شب ها..

خواب آلودخواب آلود

شب یلدا هم گذشت و چون با شب ایام عزاداری ماه صفر بود مختصر برگزار شد..

امسال واسه اولین سال بابابزرگ هم کنارت بود و من خیلی دوست داشتم شب یلدای مفصلی داشته باشیم اما نشد...

فقط دورهمی نشستیم و فال حافظ گرفتیم که اونم واسه خودش صفایی داشت..

آرام

و اما یه سری عکس از این روزهای تو!

در حال پاره کردن کاتالوگ!

می ری توی جعبه اسباب بازی و دونه دونه هر چی توشه پرت می کنی بیرون

دو تا دوست صمیمی! محبت

بدون شرح

من عاااااشق این کلاهتم وقتی می ذارمش سرت می خوام بخورمت..

چه جدی..

عاشق نونی یعنی با نون و آب خود و سیر می کنی..

حمله به خوراکی های شب یلدا

 

یه ژست خوشکل

عاشق دنگ دنگی.. می زنی و می خونی..

خونه عمو جون..

کشتی من و تا یه عکس ازت بندازم..

جان؟!!

 



[ موضوع : ]
[ شنبه 6 دی 1393 ] [ 3:09 ] [ مهربان ] [ ]
هلیا خانوم ما

هلیا خانوم ما این روزا..

شب مهمونی بابا بزرگ

می خوایم بریم فرودگاه دنبال باباجون..

اول صبحی نمی دونم چرا اینقدر اخم داری مامان جون!؟

اینجا هم لباس مشکلی تنت کردم اما نذاشتی عکس بندازم فقط شلوارک مشکی ات معلومه می خوایم بریم هیئت..

 



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 15 آبان 1393 ] [ 0:27 ] [ مهربان ] [ ]
بابا بزرگ اومد

عزیز دوست داشتنی من سلاممم..

سلام به بلبل زبونی هات و خوشکل حرف زدنت...

قربونت برم من که جدیدا اینقدر بزرگ شدی و شیطون و سر به هواااا !

دیگه رسما روی اوپن آشپزخونه هم از دست تو جمع شد و من دیگه نمی دونم کجا مونده که تو کشفش کنی و غش غش بخندی..

این ماه یکی از بهترین ماه های عمر من و تو بود..

این ماه بابا بزرگ بعد از چندین سال دوری اومد پیشمون و من بعد از سالها احساس کردم که خوشبخت ترین آدم روی زمینم..

عزیز دلم دیگه دیدن بابا بزرگ از توی اسکایپ تموم شد و تو تونستی واسه یک بار هم که شده مامان جون و بابابزرگ رو توی خونه خودشون کنار همدیگه ببینیشون..

چقدر منتظر این روزها و این لحظه ها بودم و خدا رو شکر رسید و لحظه های سخت انتظار و دوری تموم شد..

حالا دیگه خانواده ما تنها نیست..

حالا دیگه شادی و نشاط ما بیشتر شده و چشم های من مدام اشک آلود نیست..

یه چند روزی درگیر رفت و آمد بودیم و هی خونه مامان جون مهمون بود..

بعدش هم که ما محرم شروع شد و حال و هوای روضه و عزاداری و غذای نذری اومد توی خونه مون..

عزیزم تو امسال واسه اولین بار کلی غذای امام حسین خوردی و من هر بار دعا کردم تا به برکت امام حسین دلت روشن بشه و تنت سالم...

امسال دیگه تو علی اصغر ما نبودی و امسال دیدن تو ما رو یاد رقیه کوچولو امام حسین می اندازه..

امسال محرم واسه خودت خانمی شدی!

و من به هر بار به یاد رقیه کوچولو دلم می لرزه و قربون تو می رم..

عزیزم..

خانومممم...

مامان یه دنیا دوست داره!

درست به اندازه همون دست هایی که وقتی می گم یه دنیا می یاری بالا...

عاشق شیطونی هاته...

عاشق اینکه هی صندلی پلاستیکی ات رو با خودت این ور و اون می کشی و روزی صد بار ازش می ری بالا و پایین...

عاشق نانای کردن و سینه زدنته که گاهی اون وسطا دست هم می زنی و آدم خنده اش می گیره..

هلیای من مامان عاشق عطر تنته..

عاشق اون چشمات که وقتی قربون صدقه اش می رم جمع می شه و برق می زنه..

مامان عاشق خامه خوردنته ...

مامان عاشق تک تک لحظه های با تو بودنه!

:)

 



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 14 آبان 1393 ] [ 1:32 ] [ مهربان ] [ ]
عزیز دوست داشتنی من

سلام عزیز دلم..

چند روزه می خوام بیام و برات بنویسم اما فرصت نمیشه خیلی سرم شلوغه و کلی کار دارم..

تو هم که شیطونی شدی واسه خودت..

از صبح که بیدار می شم دنبال تو هستم تا شب..

یا داری می ری بالای مبل یا کشو ها رو می ریزی ازت غافل بشم تلویزیون رو از برق می کشی وقتی تلفن حرف می زنم می ری سراغ تلفن و یا قطعش می کنی یا می زنی روی پخش..

خلاصه داستانی داریم..

وقتی می خوام عکس ازن بندازم اینقدر تکون می خوری و از خودت ادا در می یاری که عکس رو خراب می کنی بعدشم باید بیای خودت عکس رو ببینی..

عاشق مامان بزرگی و هر کسی تلفن بزنه تو می گی مامان مو یعنی مامان جون..

هوا هم کمی سرد شده و تو سرما خوردی و الان خدا رو شکر بهتری..

تو این هفته مان جون و بابا بزرگ از سفر برمی گردن و تو برای اولین بار بابا بزرگ رو تو ایران می بینی..

خیلی دوست دارم عکس الغملت رو ببینم ..

خیلی دوست دارم امسال با بابابزرگ بی حسینیه و مسجد..

می خوام ببینم وقتی بابا بزرگ می یاد تو چی کار می کن؟

همش برام جالبه..

عزیز دلم روزهای سختی گذشته اما هر سختی تموم میشه و بعدش روزهای خوب از راه می رسن..

مهم اینه که تو روزهای سخت زندگی آدم قوی باشه و خودش رو نبازه..

این ماه تولد من هم بود و تو کلی ذوق کردی و واسه اولین بار تو تولد مامانت رقصیدی..

وقتی شمع رو فوت کردیم ناراحت بودی که تو چرا فوتش نکردی..

امسال تو تولدم خیلیییی خوشحال بودم..

چون تو رو دارم..

و یه خانواده خوب و مهربون..

یه دوست درجه یک ..

و یه همسر مهربون..

امسال پاییز رو خیلی دوست دارم!

عزیز دوست داشتینه من مراقب خودت باش و قوی باش..

مامان همیشه دوستت داره

آرام

هلیا در شهر کتاب

اینجا داشتی به این اسباب بازی دست می زدی و این نی نی به تو می گفت نباید دست بزنی!

شهر کتاب 



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 28 مهر 1393 ] [ 0:48 ] [ مهربان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد