هلیا، شکوفه هلو

می نویسم برای تو که زیباترین اتفاق زندگی منی

 



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 31 ارديبهشت 1393 ] [ 2:37 ] [ مهربان ] [ ]
عکس های 23 ماهگی

بدون شرح!

اینجا خیلی بانمک بود افتاده بودی دنبال ریحانه و همش از پشت هلش می دادی ریحانه هنوز چهاردست و پا می ره

اینجا هم ریحانه توی روروئک رفته و هلیا می خواد هلش بده (هلیا و ریحانه درست یک سال تفاوت سنی دارن)

اینجا داریم می ریم کاشان شما توی ماشین خوابیدی و الان تازه بیدار شدی..

این موش کوچولو رو باید خوردددد

هلیا خوشکل مامان



[ موضوع : ]
[ سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 ] [ 22:06 ] [ مهربان ] [ ]
پشت صحنه های آتلیه عکاسی دوسالگی

سلام خوشکلم..

امروز شما وقت عکاسی داشتی ..

از چند روز قبل لباسهات رو حاضر کرده بودم و  از ماهها قبل لباس هات رو سپرده بودم تا برات بخرن..

امروز از اول صبح درگیر کارات بودم مامانی..

صبح که بیدار شدی صبحونه ات رو حاضر کردم و بعدش رفتم بیرون چون گل سرهات ناقص بود و چند روز قبل هم لنگه کفشت گم شده بود..

خلاصه تونستم یه جفت کفش کتونی برات بخرم و یه چند تایی هم کش سر برات خریدم بدو بدو برگشتم خونه و بردمت حمام..

دست تنها سختم بود و داستانی داشتیم تو هی دوش رو می کشیدی و منم از این طرف می کشیدم..

جدیدا کمی زور گو شدی مامانی..

با این قد کوچولو به من زور می گی و خلاصه کارات خنده داره اما گاهی هم منو بدبو این شکلی می کنی..

خلاصه از حمام بیرون آوردمت و خشکت کردم و موهات رو سشوار کردم و بعدش ناهار و خواب..

خوابوندمت تا توی آتلیه سرحال باشی..

واسه اینکه خوب بخوابی روی پام نگهت داشتم و تو نزدیک 2 ساعت روی پام بودی و منم داشتم واسه رفتنمون برنامه ریزی می کردم..

ساعت 3 بود که بیدار شدی و منم بدو بدو حاضر شدم آخه ساعت 4 توی آتلیه قرار داشتیم..

لباسات رو پوشوندم و دو تا ساکی که برات بسته بودم رو برداشتم و راه افتادیم..

درست راس ساعت 4 رسیدیم و من لباس های عکاسی ات رو تنت کردم اولش خوش اخلاق بودی و همش دوست داشتی توی آتلیه بچرخی و به همه چی دست بزنی ..

موهات رو نمی ذاشتی ببندم..

من و همکار عکاس مدام شکلک درآوردیم تا تونستیم ازت عکس های خوشکل بندازیم..

دکور دوم هم اوایلش خوب بودی اما آخراش دیگه گریه هات شروع شد و من با خودم گفتم بابای بیاد خوشحالت می کنه..

اما بابات رو که دیدی تازه دردل هات شروع شد!!!

هیپنوتیزم

خلاصه بگم که دوتا دکور آخر رو با کلی مصیبت ازت عکس انداختیم ..

اما یه چیزی جالب بود اینکه وقتی در حال گریه بودی وسط عکس ها یهویی توی دوربین نگاه می کردی و سرت و کج می کردی و یه ژست می گرفتی و اون وسط هم گاهی می رقصیدی و می چرخیدی..

در نهایت عکسات و دیدم خیلی خوشکل شده بود..

اما من این شکلی شده بودم از خستگی..

کچل

مبارکت باشه گلم..

می دونم که بزرگ بشی از دیدن عکس هات کلیییی خوشحال می شی..

منم هدفم فقط همینه..

دوست دارم زیباترین خاطرات زندگی ات رو برات ثبت کنم..

با نوشتن و عکس گرفتن میشه بخشی از این خاطرات رو حفظ کرد!

اونم فقط برای تو..

و برای من..

دوست دارم عزیزم..

پیشاپیش دوسالگی ات مبارک

محبت

 



[ موضوع : ]
[ سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 ] [ 15:10 ] [ مهربان ] [ ]
23 ماهگی..

سلام عزیز دلم..

یک ماه به تولد دو سالگی ات مونده و تو هر روز داری بزرگ تر میشی..

هنوز باورم نمیشه که تو این همه بزرگ شدی و تا چشم به هم زدیم دو ساله شدی..

کارات بزرگونه شده و حسابی شیطون شدی..

تا حدودی لج بازی هم می کنی و اگه کاری بر خلاف میلت باشه جیغ می زنی و گریه می کنی..

به شدت دردری شدی و دنبال هر کسی که بره بیرون گریه می کنی بدجور..

اسم دایی ها رو یاد گرفتی و اینقدر با نمک صداشون می کنی که آدم دلش ضعف می ره ..

عاشق نانای کردنی و با هر ریتمی خودت و هماهنگ می کنی..

جدیدا حسین حسین هم می گم سینه می زنی..

دماغت و نشون می دی و می گی بینی..

چشم چشم دو ابرو رو یاد گرفتی و نشون می دی..

وقتی می خوای برقصی هر کسی دست نزنه می ری جلوش و دست می زنی یعنی دست بزن..

غذا خوردنت افتضاحه و به شدت بد غذایی کماکان میوه نمی خوری و من در آرزوی اینم که تو وقتی می خوام چیزی دهنت بزارم دهنت و باز کنی..

فقط نون و آب رو درست و بی دردسر می خوری..

به نون می گی نین!

به دماغ    بینی

به دایی   دادا

به خاله     نانا

دست    دست

پا   پا

گربه      گوگه

عکس    عس

اسب    اسب

جوجو     جو جو

گاو          ماااا

اسم منو هم دیشب صدا زدی و من از خوشحالی ضعف کرده بودم  به من می گی    دوده(doude)

آب   آب

غذا    بوف یا به به 

نی نی     نی نی            واسه بچه ها خودت و می کشی اما به نی نی های فامیل کمابیش زور گویی می کنی و موهاشون رو می کشی..

اگه تعجب کنی می گی    اوخخخخ   لبات و جمع می کنی و خیلی با نمک می شی..

کمکاکان استاد لوس کردنی و هر روز چندین نوبت باید ماساژت بدیم و هی تو خودت رو برامون لوس کنی..

عاشق مادر بزرگی و وقتی می ریم خونشون حسابی شیطونی می کنی و دلبری وی کنی..

فعلا اینا یادمه و بعدا باز چیزی یادم بیاد اضافه می کنم ..

تو این ماه من برای اولین روز ازت دور بودم و تو پیش بابایی موندی خدا رو شکر اذیت نشدی و این دوری فقط به خاطر این بود که تو اذیت نشی..

می خوام بدونی که این دوری برای من خیلی سخت بود و تمام این کارا برای این بود که تو اذیت نشی..

مامان خیلیی دوستت داره عزیزم!

23 ماهگی ات مبارک شکوفه من 

ایشالا تولد دو سالگی ات ماه آینده!

 

 



[ موضوع : ]
[ جمعه 19 ارديبهشت 1393 ] [ 23:26 ] [ مهربان ] [ ]
هلیا در پارک لاله

بالاخره یه فرصتی دست داد تا وبلاگت رو به روز کنم مامانی..

خیلی درگیر و دست تنها بودم و اصلا نمی تونستم برات بنویسم...

از الان دارم واسه تولد دو سالگی ات برنامه ریزی می کنم تا یه جشن حسابی برات بگیرم ..

آتلیه هم می خوام ببرمت و منتظرم تا مامان بزرگ لباس هات رو برات بیاره!

40 روزی میشه که مامان جون ما رو تنها گذاشته بود و رفته بود پیش بابابزرگ و ما به شدت احساس تنهایی می کردیم اما امشب بر می گرده پیشمون..

کلی اتفاق های خوب هم افتاده که مفصل می یام و می نویسم..

فعلا یه سری عکس می ذارم برات از چند روز قبل که یه بارون حسابی اومد و بعدش هوا حسابی دلپذیر شده بود من و بابا جون هم تصمیم گرفتیم ببریمت پارک..

تو پارک لاله تو برای اولین بار روزی چمن ها پارک راه رفتی و بازی کردی..

اولش می ترسیدی و همش می خواستی بغلت کنیم اما بعدش دیگه حریفت نبودیم..

یه قسمت پارک یه سری گربه امیز خوشکل روی چمن ها خوابیده بودن و تو هم کلی ذوق کردی و دویدی سمت گربه ها..

اینم یه سری از عکس های این روزات ..

اینجا می خواستی در بری..

اینجا هم میخوای بری توی گل ها

آویزون بابا..

اینم گربه های خوشکل پارک 

اینم دخمل گل ما بعد از حمام

 



[ موضوع : ]
[ جمعه 5 ارديبهشت 1393 ] [ 21:36 ] [ مهربان ] [ ]
سال 93 آمد

 

برای تازه تر شدن جهان پر از بهانه است

بهار یک نشانه است!

 

عزیز دلم امسال دومین بهاری هست که تو در کنار ما هستی و ما سال جدیدی رو با تو شروع کردیم امسال سال تحویل رو تو خونه خودمون بودیم و همزمان با مامان جون و باباجون و دایی ها از راه دور وصل بودیم و یه جورایی در کنار هم بودیم..

لحظات قشنگی بود باباجون کلی دعاهای قشنگ برامون کرد و تو با دست های کوچیکت الهی شکر گفتی و دست هات و بالا بردی..

ایشالا به حق این دست های کوچیکت خدا حاجت دل ما رو بده و امسال سالی پر از شادی و سلامتی برامون باشه و باباجون رو سریع تر پیشمون بیاره..

بعد از سال تحویل رفتیم خونه خاله مامان و شام اونجا بودیم قبلش شما عیدی ات رو از لای قرآن برداشتی و بابا جونت یه تراول 50 تومنی نو بهت داد تا برش داشتی می خواستی بخوری اش!!

ای پول ندیده..

تو مهمونی هم هی شلوغی کردی و از این میز به اون میز رفتی و مدام می خواستی بری وسط سفره..

با کلی مصیبت یه سری ازت عکس گرفتم چون از بس تکون می خوری عکسات هی تار میشه ..

اینا بمونه برات یادگاری از اولین ساعات سال 93 !

 

لحظات قبل از سال تحویل پای اسکایپ

قبل از رفتن به مهونی

تیپ بیرونت..

اینجا داری ظرف میوه رو برمی گردونی..

مجبور شدیم کل میز رو جمع کنیم..

هلیا می خواد حمله کنه سمت ریحانه ..

ریحانه یک سال و 8 ماه از هلیا کوچولوتره!

سوار جعبه اسباب بازی..

رسما خونه خاله جون رو روز اول عیدی داغون کردین!

خوشکللل منننننن.. 

حمله به قنددان!

عیدت مبارک نازنینم!

ایشالا همیشه تنت سالم باشه و گام هات استوار مامان دوستت داره یه دنیاااا...

 



[ موضوع : ]
[ جمعه 1 فروردين 1393 ] [ 1:39 ] [ مهربان ] [ ]
نزدیکه نوروزه

نزدیکه عیده و هلیا هم داره واسه سال جدید اماده میشه ...

من با تموم مشغله هام و دست تنها بودنم حسابی اتاقت رو تکوندم و لباس هات رو با عشق برات ست کردم می خواستم آتلیه هم ببرمت اما هر جا زنگ زدم وقت نداشتن ایشالا واسه تولدت..

جیگرم ..

عسلم..

عشقم...

مامان خیلیییی دوستت داره ..

لباس های راحتی

لباس راحتی مهمونی

 

 

ست مهمونی

اینم پیراهن و کفش مهمونی ات

اینم یه ست دیگه

لباس راحتی..

لباس راحتی

ست اسپرت 

ست مهمونی

اینم اتاقت که مثل ماه شده!!



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 26 اسفند 1392 ] [ 22:52 ] [ مهربان ] [ ]
عکسنامه 21 ماهگی

هلیا داره عروسکش نازی رو می کوبه به دیوار!!!

مامانی برات یه فرش موزیکال خریده که هر جاش رو فشار بدی صدای حیوانات رو در می یاره با این فرش صدای گربه و گاو رو یاد گرفتی

ای جوننن موهات قبل از کوتاه کردن

جدیدا تو جات هی وول می زنی و صبح ها این مدلی هستی

هلیا تو پاساژ تیراژه..

جدیدا غذات که تموم میشه یاد گرفتی دست هات و می بری بالا یعنی الهی شکرررر

واقعا شکر ..

که من تو رو دارم جیگرم



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 26 اسفند 1392 ] [ 22:39 ] [ مهربان ] [ ]
عکسنامه!

   من عاشق این مدل نشستنت هستم..

هلیا در حال میزخواری!!

ادییییی..

برق کو؟؟؟

ای شیطون.. می گم بلا شدی..

تاتی هلیا!!!



[ موضوع : ]
[ شنبه 26 بهمن 1392 ] [ 20:36 ] [ مهربان ] [ ]
20 ماهگی هلیا

سلام عروسکم..

این روزا اینقدر سرم شلوغ شده که نمی رسم برات بنویسم..

خیلی شیطون و بازیگوش شدی و تمام وقتم و می گیری مدام کابینت ها رو باز می کنی و کشو ها رو خالی می کنی ازت غافل بشم یه بلایی سر خودت آوردی..

به شدت به من وابسطه شدی و اگر باهات تنها باشم و از جلو چشمت دور بشم دستت و می کنی توی حلقت و هی می خوای که من بهت توجه کنم...

راه رفتن خیلی بهتر شده و الان چند روزیه که دیگه مسافت های طولانی تری رو می توی بری اما هنوز تسلط نداری..

دندون هات تقریبا کامل شده و دیگه جدی باید به فکر مسواک زدنشون باشم..

غذا خوردنت هم فیلمی شده میوه که اصلا دوست نداری و لب نمی زنی..

عاشق سوپ شیری و من سعی می کنم تو تمام غذاهات شیر بریزم ..

این ماه خیلی درگیر بودم و اسباب کشی هم داشتیم اومدیم نزدیک خونه مامان بزرگ و از رفت و آمد راحت شدیم درسته تو کمی اذیت شدی و یه چند روزی خونه مامان جون و خاله ف بودی اما خدا رو شکر کارا زود انجام شد..

خونه جدیدمون رو خیلی دوست داری و از وقتی اینجا اومدیم دیگه تو اتاق خودت می خوابی..

اوایل من و باباجون نگران بودیم که نتونی تنها تو اتاقت بخوابی اما خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت و تو الان 20 روزی میشه که توی اتاق خودت تنها می خوابی..

عزیز دلم نمی دونی چقدر منتظر راه رفتنت بودم و همش نگران بودم خدا رو شکر راه افتادی و مامان بی اندازه برات خوشحاله!

امیدوارم قدمهات همیشه ثابت و استوار باشه!

حرف زدنت هم خیلی بهتر شده گاهی وقت های یه چیزهای بامزه ای می گی که آدم خنده اش می گیره مثلا دوست!

به دایی می گی دادا..

به مامان جدیدا می گی می می ..

به بابا هم می گی ب ب ..

خودت و لوس می کنی و هی دراز می کشی وسط خونه و سرت کج می ذاری تا پشتت و ماساژ بدم..

دماغت و جمع می کنی و تا می گم موش خودت و موش می کنی!

جدیدا کمی هم لجباز شدی اگه بر خلاف میلت بغلت کنم یا کاری بکنم که دوست نداشته باشی منو نیشگون می گیری یا دو دستی لپ هام و می کشی!!!

اینقدر خنده ام می گیره که می مونم یه بچه کوچولو این کارا رو می کنه!

راستی جو جو هم میگی ..

خیلی کلمات هست که تکرار می کنی اما هنوز هدفدار نیست ..

وسط کلاغ پر هی می خوای تا تاپ تاپ خمیرت بکنیم و ما از خنده غش می کنیم..

خلاصه داستانی داریم این روزا تمام زندگی مون تو شدی از من و بابات چیزی نمونده جز تو .. هلیای خوشکل من..

20 بهمن 20 ماهه شدی!!!

20 ماهگلی ات مبارک عروسکم!

 

تولد دایی کوچیکه!

 

 

 

 

 

 

 



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 23 بهمن 1392 ] [ 1:36 ] [ مهربان ] [ ]
19 ماهگی هلیا

19 ماهگی ات مبارکککک!

هلیا در 19 ماهگی :

خوشکل مامان یه تحولی عپیم رخ داده و به شدت شیطون شدی..

رفتارات عاقلانه تر شده و به نظر من قشنگ هوشمندانه آدم رو سرکار می ذاری..

مثل چسب مدام به من می چسبی و همش می خوای که من بهت توجه کنم حتی دستشویی که می رم پشت در می شینی و هی می زنی به در..

هر وقت هم یه ذره حواسم بهت نباشه دستت و می کنی توی حلقت و گاهی تا مرز بالا آوردن هم پیش می ری...

با واکرت بدو بدو می کنی و غش غش می خندی..

دماغت و جمع می کنی و تا می گم موش شو یه ادای با نمکی از خودت در می یاری که می خوام بخورمت..

عاشق نی نی هستی و هر بچه ای رو می بینی هی می گی نی نی!

جدیدا ازت که می خوام عکس بندازم نمی ذاری و هی تکون می خوری و عکس و تار می کنی بعدشم بدو بدو می یای تا خودت و توی دوربین ببینی..

تا صدای آهنگ بیاد سریع خودت و تکون می دی و دلبری می کنی..

از ت می پرسیم مامان و دوست داری سرت پایین می یاری یعنی آره نه هم بخوای بگی یا می گی نه نه یا سرت و چپ و راست می کنی..

تو کلاغ پر هم عاشق اینی که بسوزی و هی تاپ تاپ خمیرت بکنیم..

خواب شبت به جای بهتر شدن تازگی ها بدتر شده و گاهی تا صبح چند بار الکی بیدار می شی و شیر هم نمی خوری!!

واکسن 18 ماهگی ات رو هم با کلی ترس و استرس زدم و خدااا رو شکر اصلااااا اذیت نشدی نه تب کردی و نه درد داشتی..

این روزا مامانی حسابی درگیره اسباب کشیه و گاهی تو تنهایی می ری خونه مامان بزرگ..

عزیز دلم داریم می ریم نزدیک خونه مامان بزرگ تا رفت و آمدمون راحت تر بشه..

مامانی مثل همیشه عاشقته!

هلیا و ریحانه کوچولووو



[ موضوع : ]
[ شنبه 21 دی 1392 ] [ 18:10 ] [ مهربان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد